بلاگ

نیچه،فیلسوفِ روانکاو

زهره پوراسدی

نیچه،فیلسوفِ روانکاو

نیچه از جمله فیلسوفان بزرگی است که در میان ایرانیان شهرت زیادی دارد. شاید علت این شهرت و تاثیر پذیری گسترده ایرانیان از کتب و تفکر نیچه، الهام گرفتن وی از آرای زرتشت، پیامبر ایرانی باشد به گونه ای که یکی از برترین و پرطرفدارترین کتب وی “چنین گفت زرتشت” نام گرفته است؛ بدیهی است که انسان بیشترین توجه خود را معطوف به اندیشه و سخنی میکند که مشابهتی با آنها را در خود بیابد.

در سراسرآثار نیچه بیش از هر چیزی او را یک روانشناس می بینیم، وی دراین باره می گوید : چه کسی بیش از من در میان فیلسوفان یک روانشناس تمام عیار بوده است؟ (آنک انسان) با این وجود، علت اصلی شهرت نیچه در میان مردم به سبب فلسفه ی وی میباشد. علاوه بر فلسفه و روانشناسی، وی بر مکاتب مختلف اندیشه بشری تأثیرگذار بوده است، به طوریکه برخی وی را پدر پست مدرنیسم و از سرآمدان  اگزیستانسیالیسم شمرده اند. تاثیر وی بر نویسندگان نیز به قدری برهمگان روشن است که جایی برای تئضیح باقی نمیگذارد. در میان این گسترده ی وسیع تاثیرگذاری های نیچه، بعد روانشناسانه ی آثار وی مورد غفلت قرار گرفته است و یا آنگونه که شایسته است بدان پرداخته نشده است لذا کمتر کسی ازنقش پررنگ و کلیدی وی در روانکاوی مطلع است. با مطالعه ی تطبیقی-مقایسه ای آثار نیچه و روانکاوان بزرگی چون فروید، یونگ و آدلر ردپای آراء نیچه بر افکار و فرضیات آنها به وضوح نمایان می شود. به گونه ای که بسیاری از اصطلاحات روانکاوی را پیشتر از ظهور این مکتب در سخنان و آثار نیچه میتوان یافت و این مسئله برای هر کسی که با مباحث روانکاوی آشنایی داشته و به مطالعه ی آثار نیچه میپردازد بسان روشنی روز است.

نیچه بر این باور بود که یکی از اشتباهات فیلسوفان “کمبود حس تاریخی” می باشد. وی در کتاب انسانی بسیار انسانی مینویسد: اشتباه موروثی تمام فیلسوفان این است که انسان معاصر را اساس کار خود قرار داده و عقیده دارند که با تحلیل همین انسان به اهداف خویش می رسند وی مشاهده روانشناختی را  بررسی سر منشا احساسات اخلاقی می داند، این شیوه ی مشاهده ضروری است و روانکاوانی مانند فروید و یونگ وامدار میراث تبارشناسی نیچه هستند که  دارای دید تاریخ نگر و گذشته نگر  به انسان و درنهایت نسبت به  تاریخ است، البته یونگ در این میان  ناخودآگاه را گسترش می دهد و تا افق تاریخ بشری بسط می دهد و آرکی تایپ ها را به عنوان  اندام های روانی انسانی معرفی می کند. (هاسکینسون.2004)

آنچه در ارتباط با نیچه روشن است این میباشد که وی اساساً‌ نظریه‌ پرداز نبوده‌ و در صدد طرح‌ ريزي‌ هيچ‌ سيستم‌ فلسفي‌ يا روانكاوي‌ بر نيامد. باید این نکته را نیز متذکر شد که نیچه خود تحت تاثیر آثار و نوشته های داستایوفسکی علم النفس و روانشناسی را یادگرفته است که در اینجا مجال بحث وبررسی آن نیست.

در باب زندگینامه ی نیچه نوشته اند:

در سال‌ 1844 در ايالت‌ ساكسوني‌ آلمان‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. روحاني‌ زاده‌ بود و پدرش‌ كشيش‌ كليساي‌ لوتري. پدر را پیش‌ از آنكه‌ به‌ سن‌ پنج‌ سالگي‌ برسد از دست‌ داد. بنا به‌ تمايل‌ مادر كه‌ مي‌خواست‌ فرزند نيز راه‌ پدر در پيش‌ گيرد به‌ مدرسه‌ي‌ شبانه‌روزي‌ شولپفورتا كه‌ از آنِ‌ مسيحيان‌ پروتستان‌ در آلمان‌ بود رفت. تحصيلات‌ خود در دانشگاه‌ بن‌ را با فراگيري‌ علم‌ كلام‌ آغاز كرد. در ادامه‌ زبان‌ و معارف‌ لاتين‌ و يوناني‌ را فرا گرفت. در همان‌ اوان‌ جواني‌ به‌ عنواني‌ بي‌سابقه‌ در سن‌ بيست‌ و چند سالگي‌ دست‌ يافت؛ تصاحب‌ كرسي‌ استادي‌ دانشگاه‌ بن، اگر چه‌ بعدها اين‌ كرسي‌ را رها كرد و در كنج‌ عزلت‌ به‌ نوشتن‌ پرداخت.وی سرانجام در 25 آگوست 1900 در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد. وی دارای تالیفات زیادی میباشد که “چنین گفت زرتشت” از جمله ی آنهاست.

پیوند نیچه با روانکاوی

نیچه درباره ی روان شناسی بر این باور بود که: روانشناسی را همچون ملکه علوم، باردیگر باید پذیرفت، باید پذیرفت علوم دیگر تنها از آن روی وجود دارند که در خدمت روان شناسی باشند، زیرا روان شناسی امروز به مسائل بنیادین رو میکند(فراسوی نیک و بد)

از سرآمدان روانکاوی مدرن (فروید و یونگ) هر دو نیچه را می ستودند و بسیاری از بینش های عمیق  خود را در مورد شخصیت انسان وامدار نیچه هستند، آدلر نیز در گسترش  روانشناسی  فردی خویش به ویژه تحت تأثیر نیچه هست(پاول بریانس، 1988). فروید، یونگ و آدلر که از سرآمدان روانشناسی هستند، تحت تاثیر اندیشه نیچه هستند و به همین خاطر به استعاره نیچه را نیز می توان پدر بزرگ روانشناسی خواند.

“نیچه و فروید”

تأثیر نیچه بر فروید عمیق تر از سایرین بوده است. هرچند فروید، شوپنهاور را نیز می ستود اما در وصف هیچ شخصیتی مثل نیچه سخن نگفته است. به طوریکه در مورد وی میگوید: احتمالا نیچه پیش از من، آنچه من از طریق تخت روانکاوی به دست آورده بودم از طریق تفکر فلسفی گفته بود به این دلیل است که من نخواسته ام جلو تر بروم و نیچه را بیشتر بخوانم، از ترس اینکه مبادا عقیم بمانم( ارنست جونز، 1940). حال‌ اينكه‌ با وجود سرمشق‌ بودن نیچه برای فروید، خود فرويد به‌ آن‌ اشاره‌ اي‌ نمي‌كند و مطالعه ی آثار وی را انکار میکند. نيچه‌ پيش‌ از فرويد مي‌زيست‌ و وی بود كه‌ به‌ ضمير ناخودآگاه‌ و اهميت‌ و نقش‌ اساسي‌ آن‌ تاكيد كرد و از اینجا میتوان سخن فروید را مبنی بر عدم مطالعه ی آثار نیچه به دیده ی تردید نگریست.

“ضمیر ناخودآگاه”

هرچند که قبل از نیچه، شوپنهاور و ادوارد فون هارتمان به نقش ناخودآگاه اشاره کرده بودند اما هیچکدام مانند نیچه به این مفهوم نپرداختند چون نیچه ناخودآگاه را سطحی عمیق تر از خودآگاه می دانست و از اشتباه تاریخی در مورد خودآگاه بودن انسان پرده برداشت . ضروری است که درباره ی نقش آگاهی دچار اشتباه نشویم، روی هم رفته آنچه به آگاهی در می آید تابع آن رابطه علی است که کاملا از دیدگاه ما پنهان است( خواست قدرت).

او بر این باور است که یکی از بزرگ ترین خطاهای روانشناسانه این است که خودآگاهی در مرتبه ای پایین تر از ناخودآگاه قرار داده شود: یک روانشناس در ناخودآگاه هم باید به جست و جو بپردازد ( خواست قدرت). فروید و نیچه هردو ضمیرناخودآگاه را سرزمین سوائق می دانند. از نظر فروید ضمیر ناخودآگاه را تصورات واپس رانده شده از هوشیاری میسازد و این بدین معنی است که ارزش آن نیز بوسیله خودآگاهی تعریف می شود. در مدل فروید ناهشیاری، فاقد اراده و اختیار است و شامل ته مانده های هشیاری می شود. نیچه با این ادعا مخالف است؛ درمدل وی ضمیرناخودآگاه وجودی خود مختار دارد که می تواند بر خلاف آگاهی عمل کند.

“سائق ها”

سائق ها و انگیزه های ما ماهیت ما را تشکیل می دهند ( فراسوی نیک و بد). به اعتقاد فروید انرژی روانی در خدمت سائق ها قرار دارد، سوائق مهمترین جزء نهاد هستند و درنتیجه آنها نیازهای نهاد را ارضاء می کنند. از نظر وی دفع سائق ها منشأ نابسامانی های روانی  بوده که این دیدگاه را نیچه پیش از او درآثارخود متذکر شده بود: تباهی غریزه سرچشمه همه تباهی هاست (غروب بتان). شما را به کشتن حس ها اندرز میگویم؟ نه، اندرز من به شما این است که حس ها بی گناه هستند (چنین گفت زرتشت، درباره پارسایی). نیچه جنایت بزرگ را در روان شناسی این می داند که همه احساسهای نیرومند لذت و خوشی داغ گنهکاری و افسونگری و بدگمانی خورده اند (خواست قدرت). این موضوع دررویکرد فروید به این صورت مطرح می شود که دفع امیال به عنوان مهمترین عامل فروپاشی روانی است.

سوائق در رسیدن به خواسته های خود مصرند، زیرا جایگاه آنها نهاد است. با وجود آنکه نهاد در ناخودآگاه است اما باید آنها را شناخت و بدان بها داد: سگان هرزه ات خواهان آزادی هستند، خواستار بلندی های گشاده ای، روانت تشنه اختران است، اما غرایزت تشنه آزادی هستند.( چنین گفت زرتشت، درباره درخت فراز کوه).

“اهمیت رویاها”

جنبه ی روانکاوانه ی دیگری که  در اندیشه های نیچه وجود دارد رؤیاست. طبق رویکرد فروید رؤیا مهمترین راه تحقیق در فرایندهای ذهنی است. وی کارکرد رؤیا را ارضای نیازهایی میداند که در بیداری امکان ارضا آن وجود ندارد. نیچه دراین باره مینویسد: هر آنچه که در بیداری دقیقا در نمی یابیم و حس نمی کنیم رؤیا ها به گونه ای ابهام آمیز به ما آن را می آموزانند( انسانی بسیار انسانی) و: آن چیزی که در رویا می گذرد جزئی از  سرمایه کلی روان ما می شود( فرا سوی نیک و بد). برای نیچه رویا عملکرد حافظه است: مشابه حالت های بشری دردوره های بسیار کهن، در خواب و رویا به تکرار همان کارهای بشری در دوره های ابتدایی می پردازیم( انسانی بسیار انسانی ) که دراین موضوع نیچه از فروید فاصله گرفته و به یونگ نزدیک می شودکه به دنبال مفاهیم ناهشیار جمعی و آرکی تایپاها در رویاهای بیمارانش بود. نیچه نیز مانند فروید به تعبیر رویاهای خویش دست می زد و او هم این امر را روشی برای خود کاوی می دانست، برای نمونه وی در بخشِ کودک با آینه، در چنین گفت زرتشت، یکی از رویاهای خویش را بازگو میکند که در آن کودکی که آینه ای دردست دارد به سراغ وی می آید و به زرتشت می گوید:خودت را در آینه بنگر، زرتشت به جای خویش تصویر یک ابلیس را در آیینه می بیند و نیچه خواب خویش را درخطر افتادن آموزه های خویش میداند چون چهره ابلیس را مشاهده کرده است باز هم می بینیم که نیچه با این تفسیر از رویا در قسمت تعبیر از فروید فاصله گرفته و به یونگ نزدیک تر است.

 

جدایی از روانکاوی

نیچه جایی از روانکاوی فاصله می گیرد که به تغییر ناپذیری شخصیت وشکل گیری عمده شخصیت در دوره کودکی عقیده ندارد نیچه از ستایشگران هراکلیتوس (ازفلاسفه پیش ازسقراط) است که خورشید راهر روز تازه می داند، همه چیز در گذر است  پس همه چیز سزاوار درگذشتن است (چنین گفت زرتشت، درباره نجات).  او اصل تغییر ناپذیری شخصیت را رد می کند و این مهم ترین انتقادی است که در دوره های مختلف و توسط دیدگاه های گوناگون بر روانکاوی فروید وارد شده است.

 

سخن آخر

هرنظریه پردازی شیوه ی فکری و گرایشات فلسفی خاصی دارد که همین گرایشات فلسفی پایه و اساس نظریات آنها را تشکیل میدهد. این امر در ارتباط با نظریات روان درمانی نیز صادق است. در اینجا تلاش بر این بوده است که زیربنای روانکاوی را به اندیشه های نیچه بازگردانیم. چراکه باوجود تاثیرپذیری گسترده ی روانکاوی از شاخه های مختلف علوم، نقش نیچه را نمیتوان نادیده گرفت. همانطور که گفته شد این تاثیر گذاری بیش از همه بر فروید بوده است، هرچند که خود فروید این موضوع را انکار میکند، اما بر اساس شواهد موجود نسبت به این انکار فروید باید شک کرد. علاوه بر فروید، یونگ و آدلر نیز در جنبه هایی از نظریات خود به شدت تحت تاثیر نیچه بوده اند. که البته آنها مانند فروید منکر این موضوع نبودند.

نویسنده: زهره پوراسدی

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.